یسنا و پدرش به خانه می رسند. یسنا به اتاقش می رود تا لباسش را عوض کند که با صحنه ای دلخراااشش مواجه می شود،...! یسنا جیغ می زند!

پدر به اتاق یسنا می آید: وای خدای من! کی اینکازو کرده???

یسنا گریه می کند: بابا تقصیر من بود که اینجوری شد!!

پدر: نه چرا دخترم???!!!

یسنا: نباید تنهاش میزاشتم

پدر: نمیدونم...!

مادر به قتل رسیده است!! با یک چاقو در قلبش بر روی تخت یسنا افتاده است

یسنا تا مدت زیادی هوای مادرش را می کند و افسردگی می گیرد. به تنها چیزی که فکر می کند آن است که چه کسی مادرش را کشته! او هوای پدرش را هم کرده زیرا هنگامی که به خانه رسیدند شخصی که مادر یسنا را به قتل رسانده بود پلیس راهم خبر کرده بود!! و پلیس هم فکر کرده بوده که پدر یسنا مادر یسنارا کشته و پدر یسنارا به زندان بردند...و حتی قرار است پس از دوسال ماندن در زندان دادگاه دوباره درمورد پدر یسنا تصمیمی قطعی بگیرد. که آیا آزاد می شود و از زندان بیرون می آید یا می رود بالای چوب دار! یسنا خیلییی سعی می کند تا مدارکی جمع کند که بتوانند پدرش را نجات دهند!

اما شخصی که مادر یسنا را کشته واقعااااا هیییچچچچ اثری از خودش برجا نگذاشته است. اما یسنا به هیچ قیمتی نمیخواهد پدرش را هم از دست بدهد. یسنا فعلا در خانه ی مادربزرگش زندگی می کند. یسنا دو هفته است که خیلیی خیلیییی بی اشتها غذا می خورد و هیچ کدام از کلاس هایش و حتی به مهد کودک هم نمی رود...

وقت ناهار می شود. مادربزرگ یسنارا صدا می زند...

یسنا: مادربزرگ نمیتونم بیام ولم کنین!

مادربزرگ می رود اتاق یسنا و کنارش می نشیند: عزیزم میدونم ناراحتی... همه ی ما ناراحتیم. دختر من مرده و دامادمم تو زندانه و واقعااااا تکلیفش معلوم نیست!

یسنا گریه می کند!

مادربزرگ: آه ببخشید عزیزم فعلا باید به خدا ایمان داشت...

یسنا: مادربزرگ چی میگی???? تو تین وضعیت توکل و ایمان به خدا?!

مادربزرگ: عزیزم خدا خیلیییی بزرگ تر از اون چیزی هست که ما فکرشو میکنیم!

یسنا: خدا???

مادربزرگ: آره عزیزم خدا اون خیلی خیلییی بچه ها رو دوست داره

یسنا: اینجوری منو دوست داشت که مامانمو ازم گرفت و بابامم انداخت گوشه ی زندان??!!! وبابام دوسال دیگه...

یسنا بیشتر گریه اش می گیرد: مادربزرگ تنهام بزار!

مادربزرگ: دخنرم آخه...

یسنا: میخوام تو تنهایی های خودم بپوسم!!!

مادربزرگ که می داند با نصیحت کردن چیزی درست نمی شود یسنارا تنها می گذارد...

یسنا باخودش فکر می کند که چگونه از یک زندگی آراام و موفق با مادر و پدری مهربان و خوب به یک زندگی بدون پدر و مادر و ناتوانی کشیده شد! ولی خب یسنا می داند که هرگز نباید امیدش را از دست بدهد! چون او دختری واقعا مهربان و باهوش است!

و اگررررر اگگگررر اراده کند می تواند زمین و زمان را به هم بریزد تا به اهداف بزرگش برسد! از خدا کمک می خواهد......

چند ساعتذبعد که هنگام خواب می شود پیش پدربزرگش می رود که دارد به یاد دخترش گریه می کند

یسنا: پدربزرگ ناراحت نباش زندگیه دیگه...

پدربزرگ: میدونم عزیز دلم!  خب اینارو ولش چیکار داشتی با من?

یسنا: پدربزرگ میشه منو ببری ملاقات پدرم?

پدربزرگ: حتما عزیزم

 

 

 

 

 

 

 

 

خیله خب این قسمت از داستانمونم به اتمام رسید

امیدوارم لذت برده باشید....