ووووویییییی باورتون نمیشه چنقد خوش حااااللللمممم داستام سلام یسنا ۵ اووووووممممممدددد:-)

رسسسییییییییدددددد

میدونم دیر وقت گذاشتمش اما خب فردا پامیشین سری به این وب پرهیجان میزنید و یه غافلگیری میبینید

خببببب نمیتونم واسم! نمیتونم واگذارش کنم به ادامه پس تو همین صفحه بخونیدشششش

خب بخونش و لذت ببر:-)

 

 

 

 

 

 

یسنا: نه بابا جون خواب ندیدم

پدر آرام به مادر می گوید: ببین چه دختر خیالاتی ای تربیت کردی! آخرشم مث خودت نویسنده میشه با تخیلات پیچ در پیچش...

مادر آرام تر میگوید: امین ساکت! بچم الان ترسیده!

و مادر رو به یسنا برمی گردد: دخترم واضح و روشن بگو چیشده! آخه تا حالا همچین اتفاقی واست پیش نیومدع بود که...

یسنا: من که واستون تعریف کردم... توروخدا باور کنین! لطفا! لطفا باور کنین! من دیوونه نیستم!!

مادر: میدونم راس میگی... ولی...ولی آخه غیر ممکنه!

یسنا: دیدین حرفمو باور نمی کنین? تنهام بزارین

مادر: ولی آخه دخترم...

یسنا حرف مادر را قطع می کند: مامان میخوام تنها باشم!

مادر و پدر هم ناچار یسنا را تنها می گذارند. یسنا گریه می کند و به این فکر می کند که چقدر بدبخت است! چرا این اتفاقات برایش می افتد? اینکه چرا کسی حرف هایش را باور نمی کند این که آیا اتفاقاتی که برایش می افتد حقیقت دارد یانه!

یسنا خوابش میرود. فردا باید صبح زود بیدار شود و به کلاس شطرنج برود. یسنا صبح از خواب بلند می شود. نگاهی به ساعت دیواری اتاقش می اندازد. میبیند ساعت ۱۱ است! درحالی که باید ساعت ۸ در کلاس باشد!

یسنا: مامان! مامااااانننن! چرا منو بیدار نکردی???!!

ناگهان از خواب بلند می شود! ساعت را نگاه می کند. ساعت ۷ است! همان لحظه خداروشکر می کند که حده اقل یک شب آن دختر شبیهش نیامده است و توانسته معنی خواب را درک کند!

سریییییع لباسش را میپوشد و به مادرش می گوید که اورا برساند. خلاصه، یسنا به کلاس شطرنج رسید. مادر به خانه برمیگردد تا ساعت ۱۱ دنبالش بیاید.

یسنا در کلاس خوب بازی نمی کرد!

مربی: یسنا چیشده? تو که شطرنج بازی کردنی منو میبردی اما حالا همسنای خودتو نمیتونی?

یسنا در فکر فرو رفته بود...

مربی: هی! یسنا با تو ام!

یسنا: آآآآآممممم... بله آقا?

مربی: یسنا دخترم حواست کجاست?!

یسنا: ببخشید آقا در فکر بودم...

مربی: باشه... اشکالی نداره! اما از این به بعد حواستو جمع کنیا!

یسنا: چشم. چشم آقا!... حتما!

ساعت ۱۲ می شود. مادر کمی دیر می کند! همه ی بچه ها می روند. مربی وسایلش را جمع می کند و تا می خواهد برود یسنا را می بیند...

مربی: یسنا مادرت هنوز نیومده دنبالت? دوباره دیر کرد?

یسنا: گمون کنم... متاسفانه بله! ولی حتما الان میاد...

مربی: دخترم من کار دارم! ببینم شماره ی مامانتو بلدی?

یسنا: بله:-) از ۴ سالگی بلدم

مربی: آفرین یسنا:-) حالا شماره شو بگو بگیرم!

یسنا: ۰۹۸۶۷۰۱۰۰۵۱

مربی: آفرین دخترم تو حافظه ی خوبی داری و باهوشی و شطرنجتم عااالیهه ولی مامانت تو این مورد اصن خوب نیست!

هردو می خندند...

مربی: ولی امروز زیاد خوب نبودیا! بگذریم... شماره ی باباتو بلدی?

یسنا: بله بله! اونم بلدم...

مربی: خب بگو ببینم!

یسنا: ۰۹۸۵۲۱۰۰۱۸۳

مربی: سلام من مربی شطرنج یسنا هستم... آقا شما پدرش هستین?

پدر: بله! من هستم امرتون?

مربی: خانومتون هنوز نیومدن دنبال یسنا جان! میتونین بیاین دنبالش?

پدر: عه واقعا? چیشده که نیومدن دنبالش آخه?! چشم بله الان میام

پدر به دنبال یسنا می آید و یسنای بابایی هم فووووررییی میپره تو ماشین میشینه و با مربی شطرنج ش خداحافظی می کنه...

 

 

 

بفرمایید اینم از داستان سلام یسنای ۵ شما:-)

خوفه?

راضی هستین?

:-)

خخ

خب فعلا:-)

شبتون بخیر