جغدها + داستان سلام یسنا(13)
یسنا کوچولوی ما خیلی می ترسد. او تاکنون کوسه ندیده. آه دوباره؟ وای، یسنا در این موقعیت دوباره خواهر دوقلویش را در میان تماشاچیان می بیند یسنا از او خاطره ی خوشی ندارد.
برای همین هم فریاد می زند: بدو برو ای هیولا!
جمعیت خیره به یسنا ی شود و پدر هم که واقعا نمی داند چه بر سر دخترش آمده است از میان جمعیت می آید پیش دخترش و به یسنا می گوید: چیشده عزیز دلم؟!
یسنا: پدر... من یاسمین رو دوباره دیدم...
پدر آهی از سر کلافگی می کشد و می گوید: خب... کجا دیدیش یسنا خانم ؟ !
یسنا به میان جمعیت اشاره می کند و می گوید: اونا.... دقیقا همونجاس نگاش کن. ببین چقدر شبیه منه!
پدر به منطقه ای که یسنا به آن اشاره می کند نگاه می کند، ولی...... ولی چیزی نمی بیند.
پدر: آهان آره دخترم.... ولی اینجوری فکر نکن اون نمی خواد تورو اذیت بکنه .... خب شاید خواهرت اومده بهت روحیه بده ببین چه خواهر خوبی داری. این موقعیت خوبیم هستش که ازش عزت نفس بگیری و بعد با انرژی مسابقه ت رو شروع کنی.
هرچند خود پدر بهتر می داند که الکی در مقابل یسنا نقش بازی کرد که واقعا دارد یاسمین را می بیند تا بتواند کمی هم که شده به یسنا انرژی بدهد و به یسنا ثابت کند کند که او دختری دیوانه نیست!
یسنا که متوجه نقش بازی کردن پدر نشده بود گفت: تو میخوای به من عزت نفس بدی یاسمین؟
پدر در گوش یسنا می گوید: نه دخترم آروم بگو اونطوری اون حرفت رو نمیشنوه باید خیلی آروم بگی.
یسنا آروم طوری که تنها خودش بشنود حرفش را باری دیگر تکرار کرد.
شخصیت ایجاد شده در ذهن یسنا که برای یسنا حکم یاسمین را داشت مثل یک فرشته در گوشش زمزمه کرد: آره خواهر عزیزم بهت گفت که ازمن نترس. به مسابقه ات ادامه بده آبجی قشنگم:))
و یسنا هم دلش را به همین فرشته ی موجود در افکارات کودکانه اش که حکم خاهر دوقلویش را برایش داشت، خوش کرد و ادامه ی مسابقه را چندان جدی نگرفت....
پدر که حالا دیگر به میان جمعیت رفته بود خوب دید که 2 دقیقه نشده پس از رفتنش نگاه یسنا از جمعیت برگشته بود و با لبخند به کوسه ی درون تنگ نگاه می کرد.
پدر با خودش گفت: این بچه خدایی خیالاتی شده ها! نمی فهممش... بزار این مسابقه تموم بشه قطعا می برمش یه روانپزشکی چیزی اینجوری نمیتونه ادامه بده می بینمش دلم میریزه همون موقعی که یاسمین رو تو خیابون ول کردیم به زنم گفتم نکن ها! گوش می کرد مگه؟ بیا اینم نتیجه ش.. هم خودت رو از بین بردی هم بچه هات رو! اون چه زنی بود من گرفتم آخه؟ سلیقه هم تو من نیست اصن! ای بچه ببره همه پولش رو تو بانک نگه می دارم بزرگ شد هر کاری خواست بکنه باهاش. پول کمی هم نیست!
صدای زن از بلند گو: خب همه بچه ها آماده باشن.... با شمارش من.......1.....2....3........شروع
زمان زیاد بود. حدود 40 دقیقه ای بود و زمان برای بردن هم بس بود! یسنا آستینش را بالا زد. دستش را درون تنگ کرد. کوسه هم معلوم بود گرسنه است... ولی همچنان در دست یسنا چرخید! یسنا که خیلی از آن کوسه می ترسید و دستش به آخر تنگ نمی رسید احساس کرد صبر و حوصله ی کوسه تمام شده و برای همین فوری و بدون درنگ یک شکلات را خیلی تند ورداشت و بالا کشید و بر روی میز گذاشت... و آهی کشید که حده اقل توانستتت یکی را وردارد ! ! 0_________0
یسنا زودی رفت سر مسئله اول. آه، چقدر طولا نی است. اما یسنا احساس می کند یکبار یکجایی این مسئله را خوانده برای همین برایش آشنا بود و آن را حل کرد. او فقط خدا خدا می کرد که مسئله را درست حل کرده باشد ولی بدبختی اینجا بود 15 دقیقه گذشته بود و 17 شکلات ورداشتن دیگر و 17 مسئله سخت و تیزهوشانی دیگرهم باقی مانده بود!!
یسنا تابحال خیلی خوشحال بود ولی تا چشمش به وقت و زمان از دست رفته خورد احساس حقارت کرد زیرا 5 بچه ی دیگر تاکنون و تا این زمان هرکدام حده اقل 6 تا شکلات ورداشته و 5 تا از معماهارا حل کرده بودند. برای همین یسنای ما تا توانست جمبید و 3 شکلات دیگر هم از درون تنگ با دستان نازکش ورداشت و دستش هم اتفاقا زخم شد اما چهارمین معماراهم حل کرد و رفت سراغ پنجمین شکلات.....
وقت همینطور گذشت تا حالا که کلا 10 دقیقه از زمان باقی مانده است و یسنا هم بیشتر شکلات هارا ورداشته و کلا هم اکنون در این زمان 3 شکلات و 2 معما باقی مانده ولی معلوم نیست یسنا همه ی معما هارا درست حل کرده باشد!
یسنا نمی تواند شکلات بعدی را وردارد خیلی پایین تنگ رفته است و دستان او کوتاه است و دندان کوسه خیلیی تیز. کوسه ی کوچک تاکنون به لطف خداوند خیلی آرام بوده و کاری به کار یسنای ما نداشته است. دست بقل دستی یسنا بد مجروح شده است و عفونت کرده و اورا بردند بیمارستان برای همین هم یسنا خیلی می ترسد و تا می تواند هر حرکتی که به ذهنش می رسد انجام می دهد تا بتواند کوسه درون تنگ را آرام کند. کوسه ی درون تنگ شاید نژادش کوچک باشد اما به هر حال کوسه هست و وحشی و نباید یک بچه ی هفت ساله دستش را در مقابل او بگذارد. پدر خیلی می ترسد چندین بار هم از میان جمعیت سعی کرده بیاید و دخترش را از تصمیم سخت و دشوارش منصرف کند ولی آنقدر یسنارا گرم کارش دیده است که دلش نیامده است این مسابقه را برای دخترک سخت کوشش به اتمام برساند!! جمعیت تنها و تنها گرم تشویق است. نباید از یاد برد که یسنا در تمام این مدت خیلیی شجاعانه سعی کرده کوسه را آرام کند!!
پس قاعدتا اگر در این مرحله نفر اول نشود اشکالی ندارد ولی خود یسنا خیلی ناراحت می شود. زیرا این مرحله در برنده شدن در این مسابقه خیلیی نقش دارد و پس برای یسنا هم مهم هست. ولی قرار نیست یسنا به خاطر مسابقه جانش را بیش از ایین به خطر بیندازند!
یسنا شاید کم سن باشد اما دختر خیلی عاقلی هست. این بارها ثابت هم شده است. آه، وقت مسابقه تمام شده است آیا یسنا توانست؟ آیا او توانست پدرش را خوشحال کند و یا توانست مادر و خواهرش را خشنود سازد و از همه مهمتر توانست برای محله اش آبرو و افتخار بخرد ؟!
بله، او توانست. یسنای شجاع و توانا در این مرحله نفر اول شد البته به همراه یک اتفاق غم انگیز! یسنا دستش به طوری درد می کند و مجروح شده است که به دستور پزشک حاضر در آنجا نمی تواند به مسابقه ادامه دهد ولی به خاطر اینکه در این مرحله نف اول شده می تواند این مسابقه را ادامه دهد تنها نمی تواند مرحله ای را که نیم ساعت آینده آغاز می شود انجام دهد وگرنه مرحله های دیگر کاملا برای او قابل انجام است. پس اورا به اتاق استراحت بردند تا این نیم ساعت و 1 ساعت مرحله ی جدید را استراحت کند و تحت درمان قرار بگیرد. او را در تخت خواباندند و یک پاماد هم برایش تجویز شد تا در این 1 و نیم ساعت کمی به خودش بزند و به او گفتند که تا می تواند استراحت بکند و از پدرش و هرچه که می شود روحیه و انگیزه برای مرحله های بعدی بگیرد.
پدر که خیلی نگران کودکش است به یسنا گفت: دخترم چطوری دستت خیلی درد می کنه؟!
یسنا: نه باباجون تو همین 1 و نیم ساعت خوب خوب میشم تو نگرانم نشو.
پدر: باشه، چیزی میخوای یسنا جان ؟
یسنا: آره، فقط اگه میشه بی زحمت یه لیوان آب برام میاری؟
پدر: حتما عزیز دل من، تو جون بخواه:))
پدر یک لیوان آب از یخچال کنار تخت یسنا ورداشت و به او داد و یسنا هم که خیلی تشنه بود آن را نوشید.
یسنا: بابایی میگم میشه من یه یک ربعی بخوابم بعدش بیدارم بکنی؟ ممنون مبشم واقعا ازت پدر عزیزم^^
پدر: حتما دوردونه ی بابا، آخ خسته شدی آره؟
یسنا: آره، اون کوسه خستم کرد دیگه...
پدر: ولی خیلی باهات کنار اومد ها!
یسنا: آره بابا، تو کل اون کوسه ها کوسه ی مال من از همهه بهتر بود خیلی بانمک بود اما پدر سوخته منو زخمی هم کرد آخر. وای بابا اون پسر بچه هه دستش چیشد ؟!
پدر با تعجب گفت: یسنا، دستش خیلی بد مجروح شد و استخوان دستش شکست. خداکنه درست بشه دست بچه ی بیچاره. یسنا باید بریم عیادتش ها! این درست نیست اونا قبل این مرحله خیلی به ما کمک کردن پسرش هم خیلی با ادب بود.
یسنا: وای بابا اون اسبابازی م رو هم باید ازش بگیرم فکر کنم اون پسره دزدیدتش. نیستش اون عروسکمو خیلیی دوست داشتم.
پدر: دخترم اینجوری نگو درست نیست خیلی ساده اولا مردمو قضاوت می کنی دوما به این راحتی ها هیچ وقت بدون مدرک به کسی تهمت نزن یسنا. بجز این حرفا پسرا عروسک دوست ندارن که دختر. اونا ماشین اسبابازی دوست دارن عزیزم!
یسنا: آخه بابایی بعدش خیلی پر رو میشه -__-
پدر: باشه حالا یسنا اینقدر حرف نزن چقدر انرژی داری بچه بگیر یه ذره بخواب بعدش باید بری مرحله ی بعد رو ادامه بدی ها!
یسنا : باشه:|
یسنا هم خوابید. تا حدود یک ربع دیگر پدرش اورا بیدار کند برای اینکه خودش را برای مرحله ی بعدی آماده کند. پدر هم وقتی که یسنا خواب بود آرام پامادش را به او زد و لحاف را بر رویش کشید.
پس از نیم ساعت خوابیدن یسنا.....
نویسنده: پرنیا ...
مرسی از توجهتون دوستان این قسمت هم تموم شد![]()
این قسمت طولانی تر بود نه؟ خیلی طولانی بود ولی ها:|
چند سوال دارم ازتون:
طولانی تر از قسمتای قبلی بود؟
بهتر با توصیفاتی بهتر بود؟
قشنگ تر و هیجانی ترر بود؟
نظرتون رو بگید تو کامنتا بهم ممنون میشم واقعا :)
نظرتون رو درباره ی مقاله ی جغد که تو اول پست بود هم بگید تو نظرات مرسی![]()
فعلا در پناه خدا باشید خدا نگهدارتون![]()