سلام یسنا(11)
مسابقه شروع می شود! همه ی بچه ها تلاش می کنند که حتی یکی از آن کارت های بی رنگ را در آن سطل پر از شن پیدا کنند! اما به این آسانی ها نیست....!
نیاز به تلاش بیشتری دارد! وااایی زمان کمی مانده! فقط و فقط 10 دقیقه! زمان مثل باد می گذرد.... یسنا یکی از آن کارت هارا پیدا کرده و در سطل کنارش انداخت!
وااااااااایییییی 9 دقیقه..... یسنا همه ی سطل را می گردد اما دستش به ته سطل نمی رسد! باید چه کند؟ سطل را کمی تکان ی دهد تا کارت ها بالا بیایند! بازهم با آن دست های کوچکش تمام سطل را می گردد.... یکی دیگر را پیدا کرد.... اما بقل دستی اش از عمد سطل یسنارا به پایین انداخت. اما خداروشکر همه ی شن بر روی زمین نیفتاد! یسنا شن های پایین افتاده را می گردد! 3 تعداد دیگر میابد و درون سطل می اندازد.... واااییی 8 و نیم دقیقه دیگر مانده است... درون سطل را می گردد.... به هر دو دستش می گردد! اما خیر پیدا نمی شود. دستش را تا ته درون سطل می اندازد.... پیدا نمی شود! 7 دقیقه..... دنیا می جنبد! خیلی استرس گرفته است! او خیلی خوب می داند که ایندفعه باید برنده شود! برنده شدن در این مسابقه کار نخبگان است! در این مسابقه هم فعالیت های جسمانی مثل این مرحله هست و هم محاسبه های ریاضی و آزمون های بسیار سخت تیزهوشان و....
تنها 5 دقیقه مانده........یسنا 4 کارت دیگر یافته است! می گردد و می گردد!
یکی از بقل دستی هایش 30 تا یافته! پشتی اش 2 تا و چپی اش 24 تااا!!
یسنا درکل 13 تا! می گردد و می گردد! زمان به سرعت می گذرد! خب 10 پیدا کرد! سیستم جلویش 22 تارا ثبت کرده است........ 3 دقیقه! همان لحظه اعلام شد درکل 48 کارت در سطل وجود دارد.......وای 2 و نیم دقیقه! می گردد.......... 3 تا پیدا کرد....... 2 دقیقه....... 5 تای دیگر پیدا کرد..... باید در 2 دقیقه باقی مانده 18 تای دیگر هم پیدا بکند0____0
8 تا پیدا کرد..... 1 دقیقه..... یسنا قلبش تند تند می زند.... او تنها 7 سال دارد و تاکنون در همچین شرایط پر استرسی گیر نکرده بوده! آخ!... دستش بریده شد. همانطور که می گشت یکی از آن شیشه های تیز دستش را برید ولی یسنا سخت کوش است... ادامه می دهد...
قلبش درد می کند... نمی داند چه کند! کمتر از 1 دقیقه مانده است....... یسنا فقطططط می گردد و می گردد! لحظه ی سختیست......... یسنا می ترسد نتواند برنده شود! پدرش درموردش چه فکر خاهد کرد یا مادرش در آن بالا و یا آن خواهر دوقلوی رنج کشیده ی پر احساسش در میان آسمان و ابرها! 2 کارت دیگر پیدا می کند!..... می گردد.... دنیا بر سرش ی چرخد.... هیچ نیست تنها یسنا می گردد....
وووااااااااااااایییییییی نیم دقیقه باقی مانده است...... او فقط می گردد.........
...............
خب مرسی این رو هم خوندید خوب بود؟
تو کامنت بهم بگید قسمت بعدی چجوری باشه خوبه :))
راستی اینم بهتون بگم داستان سلام یسنا تقریبا تا قسمت 15 ام هستش بعدش میریم فصل دم با اتفاقاتی تازه و هیجان انگیز تر قسمت بعدی خیلی رو زود میزارم و این ی شرط داره اونم اینه که نظراتتون برای این قسمت زیاد باشه بالای 15 تا:)) مرسی فعلا خوداوند نگهتون بدارد بای![]()