درسا شب را در خانه ی سیا خوابیده است o.O

سیا پا می شود: امروز روز کار و مشغله س:) 1 شنبه! باید گریست! اما خب کارمو دوس دارم. آتلیه ک عاشقشم و پت شاپ و حیوانات که زندگیمو واقعاااا بیشتر تر تر از همیشع سرزندع تر میکنه^^

سیا ب اتاق نفس می رود و با تعجب ب درسا ک هنوز تا ساعت 10 صبح خواب است می نگرد 0______0

درسا باااززز هم در خواب حرف می زند: واااایی این دنات رو نیگا:| توت فرنگی ای هم هس:) آب دهنم داره میریزه:( وای چرا این دنات خوشملع همش داره ازم دور میشع؟ 0________0 هرچقد میدوم نمیرسم بش:((

سیا: واااا این دخترع چشع؟! 0________________0

سیا به درسا نزدیک می شود و به شانه اش میزند: درسااا درسا پاشو تو خوابی!

درسا دست و پا می زند: مادربزرگ؟

سیا: -__________-

درسا ادامه می دهد: مادربزرگ ولم کنننن بزار برسم ب عشقم^^!

سیا: وااا من مادربزرگتم؟؟؟ خو هرچن عشقتم! اما عشقت کنارته اینجاس! :))

درسا بیشتر دست و پا میزند: وویی دارم میرسم به عشقم دنات بیشتر بدوم!

قیافه ی سیا: 0________________0

نفس بیدار شده است و با تعجب به این دو نگاه ی کند! :|

درسا: عه رسیدم بش حالاااا... بخورمش^^

درسا بلند می شود و به سیا میخورد: ووییی این دنات چنقدر شبیه آدمه:||

درسا دستش را برکله ی سیا می زند و دهانش را باااازز ی کند تا سیا(دنات) را بخورد....

سیا: درسااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا پپپپپپپپپپپپااااااااااااااااااشششششششووووووووووووووووووووووووو!!!

درسا بر روی زمین می افتد: اه دوبارع دور شد دنات گوگولیمممممم

سیا دیگر عصبی می شود و میرود یک لیوان آب بیاورد تا بر صورت درسا بریزد.... می رود آشپزخانه: حالا به این دختره حالی می کنم دنات کیه:||

اما درسا هم به دنبال او راه می افتد: واایی این دنات چقد تند تند راه میره پر رو

سیا به سینگ می رسد و درسا از پشت سریع به او میخورد و سیا را ناخواسته هل می دهد. و دست سیا ناگهاانی به شیر آب می خورد و شیر آب سرد بااازز می شود و سیا با کله درون سینگ می رود! و کله اش خیس می شود!.... درسا هم از خواب بالاخره پا می شود: چیشد؟! سیا چقد باحالی:| هوس آب بازی کردی؟!:|

سیا: ددددددددددرررررررسسسسسسسسسسسسااااااااااااااااااااااااااااااااا

خب باقی صحنه ک سیا چگووونههه کله ی درسا را درون آب می کند دلخراش است و بهتر است تعریف نشود!

............................................


بالاخره سیا و درسا جنگ آبی و آب پاشی را ادامه دادند و در آخر نفس از این وضعیت خسته شد و رو هردوی آنها آّ ریخت تا شاید جنگ به اتمام رسد:|.... اما خیر آن دو برای طلافی آبی که روی هرکدامشان ریخته بود باهم نقشه کشیدند و طور غافلگیرانه ای هنگامی که نفس ساعت 1 بعد از ظهر همراه خانواده اش خعلی آرااام و با خونسردی تمام غذای خودرا میل می کرد سیا و درسا با نقشه ی بسیار شوم شان نفس را سرتاپاااا خیس کردند:|| و درنهایت و پس از 4 ساعت تمام جنگ آب و آب پاشی قلب مادر سیا و نفس درد گرفت و اورا مجبورانه به دکتر بردند:| و چند قرصی دکتر به او تجویز کرد و درنهایت که می خواستند بروند دکتر با جدیت تمام: آقا سیا شما اینجا بمانید به همراه نامزد و خواهرتون!

این سه با تعجب و شرمندگی بسیااار روبروی دکتر ایستادند و زیر چشمی منتظر بسته شدن دری که توسط پدر بسته میشد بودند!.... ودر بسته شد.... و پدر و مادر به بیرون رفتند... سیا و درسا و نفس ماندند و..... و دکتر......!

دکتر: میتونید همگی برید اما.... اما سیا جووون دفعه ی بعدی منم تو آب پاشی و جنگ باحالتون راه بدید:))

سیا به دکتر اشاره کرد: حتما^^

نفس: منم راهنماییتون میکنم^^

درسا: من هم داوری می کنم^^ 

خب دیگر اینها هم به خارج از اتاق راهنمایی شدند:| سیا واقعا این روزها از کار و پول درآوردن خسته شده وگرنه چه دلیلی داره که بخواد این همه روز و ساعت هاش رو برای پیدا کردن خانواده ی پسربچه ای که حتی یه بارهم اونو ندیده و حتی اسمش رو هم نمیدونی بگرده و متظر بمونه و کار نکند؟ سیا ای که به هیچ وجع دست از کار کردن برنمی داشت تا بتونه ی نون حلال بر سفره شون بیاره و محتاج کسی نشه حالا شدع یه آدم بیخیال علاف که فقد داره می گردع تا ی خانواده ای رو که هیچی ازشون نمیدونه رو پیدا کنه! حتی دیه خواهرشم شهریه ی مدرسه ش رو پرداخت نکرده و از کلاس زبان هم اخراج شده و فقد ی کلاس بسکتبالش رو به زوور میره اونم واس اینه که مربی ش پدر زن داداشش سیا هست! اما... اما مدرسه چی؟!:| حالا این نفس هسش که شرمنده ی زن داداشش درسا و خانواده ی درسا هست و واقعا باورتون نمیشه که حالا نفس داره کار میکنه! تو همون پت شاپ... کارشم خوبه! یعنی اگع درسا نبود... آه.... اون موقع این خانواده از بین رفته بود! نفس که دیگه صبرش واقعا به تنگ اومدع بود به سیا زنگ زدع  و اولش با آرامش حرف زدع اما وقتی دیدع که سیا واقعا اصن یه ذرع هم به حرفش گوش نمیده! نتونسته خودشو کنترل کنه و هرچیزی از دهنش دراومدع بش گفته! اما این تازه اول کاره :((.....

واقعا واقعا معلوم نیست چع چیزی باعث می شود که سیا آنقدر به آن پسر بچه اهمیت بدهد!! اما خب شاید چیزی در وجود آن پسر بچه و خانواده اش هست که سیا اینقدر طرف خودشان می کشاند. من هم نمی دانم چه چیزی اما حتما ی چیزی هس دیگه!...

درسا به سیا زنگ می زند: الو سیا جانم حالت چطوره؟

سیا: خوبم عزیزم مرسی

درسا: چیه پکری؟

سیا: هیچی هرچقدر می گردم و فکر می کنم و پرس و جو می کنم خانواده ی این پسر بچه پیدا نمیشه!!

درسا: خب چرا داری این همه تلاش می کنی تا کسی رو که نمی شناسی پیدا کنی؟

سیا: نمیدونم واقعا... ولی ی چیزی همش بم میگه  هرجوری شده باید ماجرای زندگی این بچه رو بدونم.

درسا: خب چرا؟!

سیا: خودمم نمی دونم اما باید به حرف وجدانم گوش بدم وجدان هیچ وقت اشتباه نمی کنه!!

درسا: مگه تورو میشه راضی کرد؟ خب باشه اما.... چرا اصن به حرفای خواهرت اهمیت ندادی؟

سیا: دختره خعلی پر رو شده!

درسا با جدیت: سیا اینجوری نگو اون خواهرته.

سیا: آره اما 11 سال ازم کوچیکتره

درسا: چرا تو اصن نمی فهمی اینارو؟

سیا: چیارو؟

درسا: اینکه خواهرت بهت احتیاج داره. اینکه تو باید همدل و  همدردش باشی... اینکه تو باید کارکنی تا خرج مدرسه و کلاسای خواهر تو دراری... اینکه پدرت سکته کرده.... اینکه مادرت به خاطر تو فشارش رفته بالا... اینکه خواهرت از زبان اخراج شده و درساش خیلییی افت کرده... اینکه ما 4 ساله که نامزدیم و باید زودتر ازدواج کنیم وگرنه بابام میزنه سیم آخر و نامزدیمونو بهم میزنه... اینکه....

سیا حرف درسا را قطع می کند: چی؟ بابا سکته کرده؟ مامان فشارش رفته بالا؟ خواهرم اخراج شده؟ مادوتا ازهم جدا بشیم؟ درسا....

تلفن قطع نشد اما سیا دیگر جواب نداد.

درسا: الو ... سیا جان.. الو.. خط نمیاد؟ سیا!

درسا قطع می کند. و با خود می گوید: واای خدای من... نکنه... وااای نه! نه!! نه!

درسا خودش را خیلی زود به بیمارستان می رساند....

هرچقدر که اطرافش را نگاه می کند سیا به چشم نمی خورد!!

ناگهان سیارا می بیند که بر روی زمین افتاده... و چشم او ترکیده و خون وحشتناکی هم از دهان و چشم های او راه افتاده است و تما صورت اورا دریایی از خون کرده!! درسا می ترسد. دست سیارا می گیرد... دستش یخ است!

درسا: واای خدای من :((  سیا چرا اینجوری شدی تو آخه؟ مارو تنها نزاار غلط کردم!! غلط کردم به خدا که .. که اون حرفارو بهت زدم:((

درسا فوری به آمبولانس زنگ می زند. سیارا به بیمارستان می برند. درسا به نفس زنگ می زند: الو نفس کجایی؟

نفس: من الان پیش مامان و بابام. نمی تونم تنهاشون بزارم.

درسا: نفس داداشت...

نفس: سیا؟ سیا چش شده؟

درسا:هیچی تو نگران نشیا ولی داداشت تو آی سیو هست.

نفس داد می زند: چی؟ چیکار کردی باهاش؟

درسا: آروووم آروم دختر من فقط بهش زنگ زدم گفتم چرا نمیاد و همه ی این ماجراهارم گفتم

نفس فریاااد می زند: چی؟؟ چیارو گفتی؟؟

درسا: آروم تر!! اونجا بیمارستانه ها

نفس: به جهنممم بگو چه بلایی سر سیا آوردی

درسا: هیچ بلایی سرش نیاوردم:|| اینارو که گفتم یهو دیگه جوابی نداد بعد نگرانش شدم رفتم قبرستون دیدم چشمش ترکیده و صورتش پر از خونیه که به شدت از دهن و چشاش بیرون اومده!

نفس باری دیگر داد زد: چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چی بهشششش گگگگففففتتتتیییی؟؟؟؟

درسا با لحنی مظلومانه و آراام می گوید: گفتم ... که ... که... تو اخراج شدی از زبان .. باباتون سکته... کرده... و...:((

نفس: چی؟!

درسا مظلومانه تر می گوید: اینه دیه:((

نفس یکهو آرام می شود: واقعا زحمت کشیدی... سربلندمون کردی!.....

درسا جدی می شود: خب تو همونجا بمون من مراقب سیا هستم.

نفس: صبر کن ببینم:| لازم نکرده! من خودم میام اونجا به بابات زنگ بزن بگو بیاد پیش مامان و بابام.

درسا: خو باشه!

نفس با حالت عصبی: برا من خو باشه خو باشه نکنا...

درسا: نه نفس اینجوری نیست... عه! الو... الو! قطع کرد!

درسا نگران نفس می شود و به بیمارستانی که درآن مراقب پدر و مادرش بوده می رود... به بیمارستان می رسد. نفس را میبیند.

بلافاصله می گوید: نفس خوبی؟! فک کردم بلایی سرت اومده

نفس: تو.. تو اینجا چیکار می کنی؟ مگه مراقب سیا نبودی؟

درسا: چرا. ولی فک کردم بلایی سرت اومده نگرانت شدم.

نفس: آخه من چرا باید چیزیم می شد؟

درسا: از من میپرسی؟ تو یهویی گوشی رو قطع کردی منم فکر کردم چیزیت شده.

نفس درسا را به آنور هل می دهد: برو بابا. اون قطع کردن عمدی بود از نفرت زیادی بود که بهت داشتم. سیارا تو اون حال ول کردی اومدی اینجا

نفس می رود یک آب وردارد و در راه غر می زند: دختره ی پر رو خجالت نمی کشهدبه جای اینکه مواظب شوهرش باشه اومده اینجا گنده تر از دهنش حرف می زنه!!

درسا با عصبانیت: ساکت بشو بچه پر رو. من همش تو ایین همه سال گدا بودن خانواده تون هواتونو داشتم . پدر این همه سااال بسکتبال میری از تو هیییج پولی نگرفت! همه ی پول برق، آب، گاز، تلفن و... خونه تونو ما دادیم. همیشه تو همه ی جشن ها ما خرج کردیم تو خواستگاری که پدرم مهریه و سکه و هیچییی تایین نکرد! پول بیمارستان مادر پدرتو من دادم پول افتادن سیا تو بیمارستان رو من دادم . آخه شما حتی ی حلقه هم برای من و سیا نگرفتید حالا خوبه به کل خرج و مخارج عروسی پای بابای منه ذو فقد شما باید بیاید و پاکتای دعوت و بنویسید:|| بازهم دارید این دست اون دست میکنید تو این 4 سالی که من و سیا نامزدیم هی هیچی بهت نمیگم پر رو تر از قبل میشی ×____×

نفس: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ.............

درسا حرف سیارا قطع می کند: هیش! ساکت! فقط ساکت! من نامزدیم را با سیا بهم میزنم چون اگه حتی حوصله ی تو فسقلی رو داشته باشم دیگهههه حوصله ی این مفت خوری هاتون رو ندارم.

درسا بدون هیچ مکثی به نفس یک تنه ی دردناک(از نظر احساسی واس نفس..) بهش میزند و از کنارش رد می شود و می رود بیرون و یک راست می رود خانه ی پدرش! نفس خیلییی از حرف های بی ادبانه اش شرمنده شده است.

نفس در دلش: وااای خیلیی حیف شد رفت! داشتیم مفت میخوردیم و میخوابیدیما. حالا جواب عسل جوون رو چی بدم آخه؟؟ تازه داشتم شال خشگلمو که درسا برام گرفته بود جلوش پز میدادم:(( دیه باید در کنارش کم بیارم:(( اما هرررر جوری شده باید درسا رو سر نامزدی شون برگردونم!! نمیتونم بازم جلو عسل جوون کم بیارم تصورشم وحشتناکه وااایییی نه:((

قیافه ی وجدان نفس وقتی که حرف های خودد نفس را می شنید: -_______-


درسا واقعا حال بدی دارد. نمی تواند درک کند که چرا آنقدر تند با نفس برخورد کرد.

درسا با خودش: خو نباید نامزدیمو با سیا بهم میزدم اما خب نفس نیم وجبی بچه هم خیلی دیه پر رویی می کرد!! چجوری مادر و پدرش تونستن بزرگش کنند با این اخلاق گندش؟ سیا اونو چجوری تحمل میکنه؟؟

ولی سیا.....

 

 

 

 

 

 

 

 

خب میسی که داستان رو خوندید:))

 

 

 

 

فعلا خدا نگهدارتون^^