داستان سلام یسناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا(10)
یسنا خعلی خوشحاله که امیدی دوباره بدست آورده:))
نبود مادرش ضربه ی بزرگی بهش زده اما بودن پدرش نبود مادر و خواهرش رو جبران میکنه^^ پدربزرگ و مادربزرگشم یارهای خیلی خوبین براش. تنها سه روز مونده تا زمان مسابقه... یسنا هرچیزی رو که فکر میکنه تمرین میکنه و میخواد نمونه هایی برای تمرین داشته باشه.
پدرش به اتاقش میاد و برگه های زیادی رو که تو دستش هست رو بهش نشون میده: دخترم من اینارو از اینترنت پیدا کردم. میدونستی اسم این مسابقه ای که تو میخوای توش شرکت کنی چیه؟
یسنا: نمدونم والا! چیه خب اسمش؟!
پدر: خب اسمش « آینده سازان کوچک ما » هست. ن درمورد این مسابقه تو اینترنت خیلی تحقیق کردم و تو این سه روز باقی مونده کلی باهات خودم کار میکنم. برای مثال سال 2014 یه پسر بچه ی 7 ساله که برنده شده بود میگفته که مسابقه هایی مثل والیبال تیمی در آب داشتن که در اون آب قورباغه هایی رو هم گذاشته بودن. خب.. معمولا بچه کوچولوهای 7 ساله از قورباغه ها قطعات میترسن اما تو این مرحله باید مقاومت کرد و به والیبال در آب توجه داشت. خب مرحله های سخت تری هم وجود داره که خودم باهات کارشون میکنم هرچند که وقت زیادی هم نداریم ولی باید سعی خودمونو بکنیم.
یسنا: ممنون پدر:)) تو بهترین بابای دنیایی. جای خالی مادر رو باشما حس نمی کنم. واقعا از محبتا و توجهاتتون ممنونم بابایی![]()
خب، در این سه روز پدر خیلی حرفه ای و جدی با یسنا همه ی مراحلی راکه تاکنون شرکت کنندگان دیگر تجربه کرده اند را تمرین می کند. روز مسابقه فرا می رسد. یسنا خودش را گرم می کند. ناگهان مسابقه شروع می شود او استرس دارد و برخلاف سال پیش نمی تواند استرس خود را کنترل کند!
اما میداند که امسال حتما و هر طوری هم که شده باید نفر اول شود وگرنه هم خودش و پرش را نا امید خواهد کرد و همچنین ده کوچکشان را! در غیر این صورت حتما از چشم پدرش می افتد. باید نفر اول شود حتی اگر آسمان زمین جابجا شود...
پدرش را در میان تماشاگران می بیند که با حسرت به او نگاه می کند و یسنا خوب میداند که معنی این نگاه پدرانه تحریک او به برنده شدن است. زیرا پدر به یسنا واقعااا ایمان دارد و برای همین هم از کار و زندگی اش یک هفته زد و کلی با دخترش کار کرد و قطعا انتظاری بیش از پیش را از او دارد.
صدای زنی که از بلندگو آمد: خب شرکت کنندگان درجای خودشون آماده وایستند... که تا 10 دقیقه ی آینده مسابقه شروع می شود.
یسنا استرس زیادی داره. استرسی غیر عادی که واقعا نمیتونه کنترلش کنه. اما باید جلوی استرسش رو بگیره.. هرجوری که شده. به هر قیمتی هم که شده باید جلوی این استرس لعنتی گرفته شه... وگرنه.. .گرنه دیه شبا خوابش نمیبره! چون میدونه امروز رو باید ی روز تاریخی برای محلش بکنه.
مسابقه شروع می شود. صدای زن از بلند گو: خب دوستان! مرحله ی اول مرحله ای واقعا آسونه. 995 نفر از کللل کشور شرکت کردند با آرزوی اینکه بتونن برنده این مسابقه بشن و حسابی در سطح جهان نامدار شن. خب تماشاگران عزیز، آرام باشید . آآآآآآآآآآآررررررررااااااااااااااااامممممممم باشیددددددد! آآآراااااااااااااااااااااااااممممم!!! میگم خفه شین! ( سکوتی حیرت انگیز ایجاد نی شود! ) خب... مرحله ی اول یه مرحله ی خعلی آسونیه. خب ب طور خلاصه یه جورایی یه زمین یا بهتره بگم یه سطل خیلییی بزرگگگ و پر از شن هستش که یه کارت های بی رنگی رو باید توش پیدا کنید که روشون نوشته شده باشع: به جای فردا، امروز کارکن!» و بچه ها باید همه ی اونهارو پیدا کنند و توی سطل کوچیک کنارشون بزارن. خب این مرحله از سه شماره ی من شروع می شه. .......
3،2،1................
مرسی از توجه بسیارتون![]()