راز پنهان(1)
سیا از اتاق خوابش بیرون می آید و به پدر و مادر و خواهرش صبح بخیر می گوید. صبحانه اش را به همراه خانوادع می خورد و با خانوادع خداحافظی می کند و از خانه خارج می شود.
سیا: ی روز پر مشغله و جذاب دیگه:)
او همیشع پیادع به پت شاپ و آتلیع اش می رود زیرا عاشق پیادع روی هست:)... طولی نمی کشد کع به آتلیه می رسد.
سیا: سلام خانم منشی!
منشی: سلام آقا!....
سیا: برا امروز چع سفارشاتی هس؟!
منشی: یک خانم و دو آقا و یک نوزاد به همراه برادرش!
سیا به میز منشی تکیع می کند به همراه یک قهوع در دست: خب پس سفارشات نسبتا خوبی داریم درستع خانم درسا؟
منشی: آه بلع آقا.... شما اسممو از کجا میدونید؟
سیا: اوووووو خودتون گفتع بودن:|
درسا: .اقعا نمیدونم کی باهاتون صمیمی بودم کع حالا... حالا شما همچین جثارتی کنید و اسم منو تصادفی بدونید:|
سیا: دوبارع شوخیت گرف نامزد سیا صبائی؟
درسا: اوه نگید کع نامزدیمونو یادم رفتع بود آقا(با حالت مسقرع)
سیا: بس کن درسا!
درسا: سیا شوخی نیومدع بهت؟:(
سیا: چرا ولی داشتی منو میترسوندی.
درسا: از چی؟!
سیا: از آلزایمر!
درسا: منو آلزایمر؟
سیا: اوه یادم رفتع بود متخصص علم آلزایمری منشی بندع!
درسا: میشع بس کنی؟!
سیا: حتما اگع اجازه ی مرخصی بدی:))
درسا: سیا کجا میخوای بری؟؟
سیا: کجا میخوام برم خانووم؟؟
درسا: حتما بازم پت شاپ!!
سیا: خب آرع کارمه دوسش دارم ! باید برم خرج خونواده مو درارم!
درسا: من واقعا نمیدونم این حیوانات کع تو و خواهرت اینقدر عاشقشین!!
سا: آخرش من تو یکی رو بع خداااااااااااا عاشق حیوانات می کنم.
درسا: عمرااااااااااا!!!!!!!!!!!!
سیا: چرااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
درسا: اوووف نجس!
سیا: نگو!
درسا: باشع بابا شوخی کردم خودت میدونی کع بنده مدیر پت شاپیم که تو توش کار می کنی!
سیا: یادم ننداز!
درسا: چع ربطی دارع؟!
سیا: درسا:|
درسا: ناراحتی دارع آخه خو؟ من مدیر پت شاپیم که تو توش کار میکنی. تو هم آتلیه رو میچرخونی و منم منشی شم.
سیا: خو حالا منم برم پت شاپ تا همه ی مشتریا نپریدن؟؟
درسا: باشع برو!
سیا از آتلیع خارج می شود و به سمت پت شاپ راه می افتد. پس از مدتی به پت شاپ می رسد و کرکره اش را بالا می کشد و واردش می شود... زنگ به کارگرها می زند.
سیا: این کارگرا پُر رو شدن ی روز دیر اومدم اینا هم نیومدن! باید شیرَشونو بکشم تا بیان! الو فرناز خانم کجایین؟؟ ناسلامتی منشی این پت شاپ هستیدا!!!!!....
منشی پت شاپ: آقا سیا بچم مریضه!
سیا: خب مگه جنابعالی شوهر نداری؟! خب بدش به اون نگهداره برات!
منشی پت شاپ: متاسفانع همین دیروز طلاق گرفتیم:(
سیا: شما عم که همش ازدواج میکنید و طلاق. مگه قبلا 5 بار طلاق نگرفتید و دوبارع ازدواج نکردید؟؟
منشی پت شاپ: چرا اتفاقا میخوایم دوبارع فردا ازدواج کنیم:))
سیا: خب حالا... بدین بع پدری مادری تون:|
منشی پت شاپ: نمتونم.
سیا: چرا؟؟؟!!!
منشی پت شاپ: هردو دیروز سکته قلبی کردن مردن!
سیا: خب کلا نیاین!
منشی پت شاپ: چشم^^ خدانگهدار*^*
سیا: عجب! نفهم! قطع کرد! دوبارع میگیرم.... الو خانم فرناز همین الان میاین سر کارتون نشد بچتونم میارید.... آها. آخییییییششششششش ایندفع من قطع کردم... خوبت شد حالا؟؟!.....
روز بعدی
سیا از خواب بلند می شود: آخییییییششش سلام آفتاب خانووم! خداروشکر امروز جمعه س اول برم سر قبر پدربزرگ!
سیا به قبرستون می رسد!
سیا یک فاتحه برای پدربزرگش می خواند و هنگامی که می خواهد به بیرون از قبرستون برود قبر یک پسر بچه ی 3 سالع را می بیند. و دلش واقعاااااااا به حال او می سوزد! و تصمیم می گیرد کع خانوادع ی این پسر بچع ی مظلو را پیدا کند و علت مرگ اورا بپرسد و اگر خانواده اش کمبود مالی ای چیزی دارد کمکی مالی نع چندان زیاد بع خانواده ی آن بچه بکند! زیرا سیا خَیِر هم هست و روزهای یکشنبه کمک هایی به بچه های کار می کند و به سازمان بچه های بی سرپرست هم می رود و به آن هاهم کمک های بسیااااارییی می کند و هرماه یکی از آرزوهای هرکدام از آن بچه هارا برآورده می کند. مثلا اگر آن بچه ها چیزهایی مث دوچرخه و تبلت و اینترنت و کتاب و اینا بخواهند سیا برای آنان تهیه می کند:)
خلاصع سیا خیلی مدت ها تحقیق می کرد و پرس و جو برای یافتن خانوادع ی آن پسر بچع!! حتی همیشه ساعت های بسیاری در محل قبر آن بچه منتظر می ماند تا شااااااایییییییددددد یکی از اعضای خانوادع اش بر سر قبر او بیایند. اما خیر:( پس از بیش از 2، 3 ماه صبر و گشتن هیچ اثری از خانوادع ی او پیدا نکردع. روزی خواهر نامزدش درسا واقعا از این وضعیت بیزار شدند......
نفس خواهر سیا به درسا زنگ می زند: الو.... الو درسا خوبی؟
درسا: آرع خواهرشوهری!
نفس: درسا هزاااااار بار بت گفتم که بع من نگی خواهر شوهر!منو نفس صدا کن.
درسا: چشم نفس جون^^
نفس: آفرین درسا جونم*^*
درسا: خب چع خبر نفس جونم؟؟؟
نفس: هیچی سلامتی...!
درسا: چع خوف ش کع زنگ زدی میخواستم خودم بهت زنگ بزنم بپرسم این داداشت کجاس!
نفس: واااااییی خودمم موندم! والا برام تعریف کردع که رفته سر قبر پدربزرگمون.....
درسا حرف نفس را قطع کرد: میدونم میدونم برا منم تعریف کردع.... اما تو باور کردی؟
نفس: والا داداش ما خعلی دلسوزه چرا باور نکنیم؟
درسا: نمیدونم خب تو سیا رو بهتر از من میشناسی بالاخره تو 14 سال باش بودی اما من فقد 5 سال!
نفس: خو آرع!
درسا: الان رفته همونجا؟؟
نفس : گمون کنم!
درسا: چرا یکهو هوس پیدا کردن خانوادع ی اون بچع رو کرد؟؟
نفس: خو مگه نمیدونی سیا خیر هست..................
درسا: نع راستشو بخوای بهم نگفتع بود:((
نفس: واقعا؟ فکر میکردم همه چیزو بت میگه!
درسا: نه خو بهم خعلی چیزا رو میگع حالا نمدونم چرا اینو نگفتع!
نفس: ناراحت نباش! سیا همین خیر بودن و ایناشو همین پریروز بم گف!
درسا: نه ناراحت نیسم!... خو حالا اینارو وللش! ی زنگ بش بزن ببین کجاس! ماجرا چیه... شاید اصن بتونیم کمکی بش بکنیم!
نفس: نه من بش زنگ نمیزنم تو زنگ بزن!
درسا: چرا؟!
نفس: خو تو زنشی بات راحت ترع تو این موردا!!!!!
درسا: من؟!....من؟!.... بامن؟.... با من راحته؟؟ خخخخخخ
نفس: درسا چرا ناز میکنی؟ حالا یدونع خیر بودنشو بت نگفتع دیه! چیزی نی که! زنگ بزن بش:)
درسا: اوووو خو باشع حالا...! زنگ میزنم!....
نفس: بدو زنگ بزن.
درسا: چشم.
و نفس قطع کرد. درسا به سیا زنگ می زندذ.....
درسا: الو سیا
سیا: جانم؟
درسا: کجایی الان؟؟
سیا: گفتع بودم که بت
درسا: بازم سر قبر اون بچه ای؟
سیا: آرع!
درسا: تاکی میخوای اونجا بمونی؟! هیچ میدونی مادر پدرت چقد نگرانتن؟ دوس داری این پیرزن پیرمرد روبه مرگ رو عذاب بدی؟
سیا: عذاب چرا؟
درسا: سیا اونا خعلی تورو دوس دارن. از نبودت زجر میکشن! نگرانتن! میفهمی اینو؟
سیا: حالشون کع خوبه؟
درسا: آرع حالشون خوبع ولی...
سیا: ولی چی؟
درسا: ولی...
سیا: درسا بگو.... من نامزدتم بامنم راحت نیسی؟
درسا: نه هیچی! فقد تو زود تر بیا خونه!
سیا: باشع...! اما چیزی شد بم بگو ها!
درسا: نه چیزی نیس فقد تو زودتر بیا خونه!
سیا: آخه من باید بدونم خانوادع ی اون بچع کین!
درسا: پس میخوای بگی اون بچه از مادر پدرتم برات عزیزترع ؟
سیا: نه....
درسا: اگع نه پس همین حالا بیا مادر پدرت واقعا حضورتو احتیاج دارن:)
سیا: باشع میام.
درسا: آفرین میدونستم مادر پدرتو دوس داری:)
سیا: معلومه که دوسشون دارم:)
درسا: خب حالا راه بیافت پسر خوب!
سیا: چشم مادر بنده!
درسا: خخخخ خوب وقتتو تلف نکن بیا! خدافظ.
سیا: باش. خدافظ.
سیا به طرف خانه حرکت می کند.
به خانه می رسد.... در پارکینگ است...
درسا به او زنگ می زند: سیا جان کجایی؟
سیا: تو پارکینگ ام دارم میام!
درسا: عه؟ چع زود رسیدی!
سیا: چطور مگه؟
درسا: هیچی! هیچ وقت اینقد زود به خونه نرسیدع بودی!
سیا: خو آرع تو همچین با استرس به من گفتی که بیام خونه منم ترسیدم گفتم نکنه اتفاقی برا مادر و پدر افتادع باشع و خعلی زود خودمو رسوندم! خو حالا چی شده؟
درسا: هیچی! الان توراه پلع ای؟
سیا: نه با آسانسور معمولا میاما! مگه مغز خر خوردم که تا طبقع ی یازدهم با پلع بیام؟ انگاری بیشتر از مادر پدرم حال تو بده!
درسا: نه!
درسا آرام تر حرف می زند تا سیا هنگامی که می آید خانه فکر کند هیچ کس در خانه نیست!
سیا به خانه می رسد....
در را باز می کند! همه جا تاریک است! سیا کول پشتی اش را بر روی میز می گذارد! هرچقدر الو. الو می کند کسی جواب نمی دهد و فقد صدای جیغ آنابل می آید! سیا گوشی را بر روی زمین پرت می کند! هرچقدر جلوتر می رود بسشتر میترسد! یکهو همه جا روشن می شود! همه ی فامیلش بایک کیک بزرررررگگ تولدت مبارک در دست نفس تولد از یاد رفتع ی سیارا تبریک و اورا بشدت سوپرایز می کنند. اما سیا هرررررررررچقددددددددررررررررر اینور و آنور را نگاه کرد درسا را ندید! همه ی خانوادع سکوت کردند! یکهو از پشت دستی بر شانه ی سیا زدع شد!
سیا: درسا؟؟
سیا برگشت و درسا را دید با یک دستش در پشت!!
سیا: درسا چرا دستتو پشتت نگه داشتی؟؟
درسا: ی لحظه!
نفس سریع آمد پشت سیا و درسا عم فوری کیک را از پشتش جلوی سیا آورد و سیا فوری رفت تا از د رسا بع خاطر کیک زیبایی که تهیه کردع است تشکر کند که نفس فوری از پشت کلع ی سیارا توی کیک کرد:)) و همه ی فامیل دست زدند!:) سیا صورتش را بالا اورد و واقعا قیافع ی سیا با کیک دیدنی بود:))
درسا: خوبت شد صورت کیکی من؟
سیا باخنده: آرع فکر کنم!
سیا برگشت و نفس را دید! هردو یک لحظه هنگ کردند! سیا دستش را به صورتش زد و یکهو مقدار زیادی از کیکی را کع از صورتش ورداشتع بود به لباس نفس مالید!
نفس رفت پشت درسا: درسا میبینی صورت کیکی میخواد مارو بخوره:))
سیا: واسا ببینم کجا میری فسقلی؟!
نفس از کیک واقعی ورمیدارد و از دور بع سمت سیا پرتاب می کند. اما سیا جای خالی می دهد.
نفس: اه دروازع بانی عم که بلند نیسی!
سیا دوبارع پرتاب می کند و بع نفس میخورد:|
سیا می رود طرف نفس: کجا میری فسقلی؟
نفس می رود پشت پدر: نمیتونی دوبارع بم بزنی!
نفس دوبارع مقداری از کیک اصلی را بع طرف سیا پرتاب می کند و ایندفعه می خورد: خخخ جاخالیتم که اصن خوب نیس!
سیا: واسا کوتوله سر منو میکنی تو کیک؟
نفس می رود پشت عمه: من کجا کوتوله م زرافع؟ 160 قدمه! بازم میتونم قد بکشم تازع اوایل سن بلوغم*^*
سیا می رود طرف نفس: خب کوتولع ای دیه! من 185 قدمه!:))
نفس یکی دیه پرتاب می کند: خودتو بامن مقایسه میکنی؟! 11 سال ازم بزرگتری خو!
سیا یکی دیه پرتاب می کند: بیا اینم مال تو!
نفس می رود دوبارع پشت درسا: حالا چرا کیک به من میزنی؟؟
سیا یک کیک به طرف نفس پرتاب می کند اما به صورت درسا می خورد: اوووو ببخشید... خو تو سر منو کردی تو کیک!
درسا تله ش را می دهد کنار: ایییش... دوبارع به جای نفس خورد بع من:((
نفس: یادته تو تولدم سرمنو کردی تو کیک اصلی؟:((((((((
و همین ماجرا تا آخر شب ادامه دارد در حالی که
مهمانان هم غذا خوردند و هم کیک! اما درسا هم به
جنگ و دعوای سیا و نفس با تانک هایی با گلوله
های کیک ملحق شد ! :| . . . . . . .
میسی که خوندینش^^